آخرین خبرها
خانه » مقالات » سایر مقالات » بايسته ها در هنر موعود باور

بايسته ها در هنر موعود باور

01315

نويسنده: ابراهيم بازرگاني

موعود باوري گرچه يکي از ويژگي هاي بارز تشيع است، اختصاص به آن ندارد و ديگر اديان و آيين ها نيز در اين باور با آن شريک اند. دين هاي مسيحيت، زرتشتي و نيز آيين هاي ديگر، از جمله انديشه ي پست مدرن هر کدام دامن به اين باورتر کرده اند. اين عقيده را بايست عنصر محوري تفکر شيعي دانست که به مانند محرکي پرتوان، جامعه دربر گرفته، خود را به پيش مي راند و افراد را با اميد به يک آرمان شهر زنده نگاه مي دارد. سيستم انديشه ي شيعي توانسته است با رهيافت هاي گوناگون، اين تفکر را در عمق جان باورمندان به اين مذهب نفوذ دهد و روز به روز بر حرارت آن بيفزايد. اگر تا پيش از عصر مدرن و غلبه ي رسانه هاي فراگيري چون سينما و تلويزيون، نفوذ اين باور به روش هاي سنتي متکي بود، امروز لازم است افزون به تقويت علمي بنيان اين انديشه، حوزه ي هنر نيز مورد بررسي و مطالعه قرار گيرد تا نحوه ي اشاعه ي آن از اين طريق نيز آشکار گردد. بنابراين پرسش هاي جديدي رخ خواهند نمود و لازم است پاسخ هاي متناسبي نيز ارائه شوند.
هر کدام از ابزارهاي انساني، اعم از دانش، صنعت و هنر ويژگي هاي خاص خود را دارند و به تبع آن، هنگام بررسي و تحليل، لازم است با توجه به همان آثار، مورد بررسي قرار گيرند. اين بررسي، هم در خودِ ابزارها لازم است و هم در محتوايي که در آن قالب ريخته مي شوند. به عبارت ديگر، هنگامي که درباره ي محتواي ريخته شده در هنر تصميم مي گيريم، چنين نيست که درباره ي صورت آن بي تفاوت باشيم و بخواهيم هر معنايي را در هر صورتي جاي دهيم، بلکه بايست اين دو را متناسب هم بجوييم تا از تشتت بپرهيزيم. در حقيقت صورت و معنا مانند لباس و تن اند که تا به تناسب يکديگر درنيايند، انتظار آراستگي را به جا نمي آورند. با اين فرض، بايد متوجه بود که قلمرو مقدس موعود تابع شرايطي است که هنر به عنوان صورت، لازم است حائز آن شرايط باشد تا بتواند حقايق نهفته در اين قلمرو را آشکار سازد. نمي توان از هر قالبي انتظار داشت که محتواي موعود را در خود بگنجاند. اگر بخواهيم اين تلقي را در واژه اي خلاصه کنيم که ناظر به اين ادعا باشد و نشان دهد که اين هنر بايسته هايي هم در پي خود دارد، بايد آن را به وصف « هنر متعالي » متصف سازيم. تحليل کوتاهي که در ذيل مي آيد نشان مي دهد که « هنر متعالي » به چه معناست و به چه ميزان صفت با هنر موعود باور ارتباط دارد.
براي دريافت اين معنا، رواست بپرسيم آيا هنر موعود باور همانند هنر ديني از آن رو متعالي است که آموزه هاي خاص يک شريعت يا يک تفکر را ارائه مي کند و در حقيقت به مانند يک ابزار صرف است که مستقلاً هويتي ندارد و تعالي آن به آموزه هاي روايت شده اش بازمي گردد؟ يا آنکه در اينجا يک نگاه فلسفي داريم و معتقديم خود صورت، تعالي دارد و از اين جهت، بر ديگر هنرها برتري يافته است؟ بدين معنا که اين فرم به لحاظ هستي شناختي هويتي يافته که آن را از ديگر هنرها متمايز مي کند. پس در اين معنا، « استعلا » معناي قياسي و سنجشي يافته، اين نوع از هنر در مقايسه با صور ديگر هنر، معنا مي شود؛ برخلاف معناي قبل که هنر في حد ذاته ملاحظه مي شد، فارغ از آنکه ديگر هنرها چگونه اند.
براي پاسخ به اين پرسش لازم است اندکي ماهيت هنر را بکاويم. انديشه ي تقليدگري و محاکات در هنر، ساليان درازي است که به عنوان مفهوم جوهري آن شناخته مي شود و هنوز نيز تحت عنوان بازنمايي، پيرواني دارد. ارسطو و افلاطون و به پيروي از آنان، فيلسوفاني چون فارابي و ابن سينا، تقليد را عنصر محوري هنر انگاشته اند. با تکيه بر اين تعريف، اگر بخواهيم هنر موعود باور را متعالي بدانيم، بايد بپرسيم اين هنر چه چيزي را تقليد مي کند؟
تقليد زماني امکان پذير است که واقعيتي عيني و محسوس در برابر حس انسان قرار گيرد و هنر از طريق تقليد آن، تحقق پذيرد. اما نکته اينجاست که « منجي » يک امر محسوس نيست و هم در انديشه ي شيعي و هم در ديگر باورها، هويتي پنهان و غايب دارد. بنابراين نمي توان در انطباق اثر هنري به شيء محسوس، تعالي آن را جست و جو کرد، اما از طرفي نمي توان از اين تعريف نيز دست برداشت. اين تعريف، افزون بر سابقه ي بلند تاريخي که دارد، در نظر نگارنده، در تعارض با تعاريف ديگر هنر و از جمله، بيانگري پيروز است؛ چرا که با محتوايي ديني سازگاري بيشتري دارد. بيانگري به اين دليل که انسان در آن متجلي است و هنرمند خود را آشکار مي کند، با دين سازگار نيست و يا اقلاً سازگاري کمتري دارد.
بنابراين تقليد، تعريف شايسته اي است که مي توان هنر موعود باور را بر آن بنا کرد. پس مبتني بر تقليد بايد معتقد شد هنرمند موعود باور به تقليد و محاکات يک واقعيت مي پردازد، ليکن اين واقعيت در محدوده ي فراحسي قرار گرفته است. در حقيقت، ما براي رسيدن به تعالي در هنر موعود باور بايد تعريف را کمي گسترش دهيم و دايره ي امر تقليد شده را به امور فراحسي شامل سازيم و معتقد شويم که حوزه ي فعاليت هنرمند افزون به محسوسات، امور معنوي را نيز دربر مي گيرد تا بتواند حقايق متعالي را صيد و منظر مخاطب قرار دهد.
در اين تعريف، حقايق معنوي، تقليد و حکايت مي شوند و هنرمند تصويري را که از عالم شهود مي گيرد در نقش ها پياده مي کند. مراد از شهود لزوماً کشف حقايق در مراتب عاليه نيست، بلکه مراد دريافت حالات خاصي است که از ناحيه ي صفاي درون عارض مي شود. بنابراين گاه يک رؤيا نيز مي تواند به عنوان يک شهود تلقي شود.
پس با اين تعريف خود فرم هنري تحول مي يابد و هنرمند با اين پرسش مواجه مي شود که با کدام سبک مي تواند حکايتگر حقايق متعالي باشد؟ براي اين امر لازم است که هنرمند رياضت هايي بر خود هموار سازد و مراتبي را طي کند تا به سبکي دست يابد که قابليت انتقال مفاهيم مقدس را داشته باشد. از اين جنبه است که هنر موعود باور، هنر متعالي مي شود و هويتي ارزشمند مي يابد. بايسته هايي در اين ميان وجود دارند که به نظر مي رسد وجود آن ها هنر را به سمت هنر موعود باور يا همان هنر متعالي سوق مي دهند و سبب مي شوند هويت مفهومي هنر متعالي بيش از پيش خود را هويدا سازد. از جمله اين بايسته ها مي توان به موارد زير اشاره کرد:

حاضر انگاري امام عصر و پرهيز از عطف توجه به غايب بودن:

توجه به اين امر، يکي از ارکان تفکر شيعي است که در روايات بدان تأکيد شده است. منابع شيعي بر آن اند که امام در ميان پيروان زنده است و با آنان ارتباط دارد. گاه با آنان داد و ستد دارد و گاه حتي شخص با امام رو به رو مي شود و با او سخن مي گويد بدون آنکه وي را بشناسد. تلاش اين باور بر آن است که شخص همواره خود را در محضر امام دريابد و با او مأنوس باشد. در قلمرو مقدس، هنر، امام را از غيبت به ظهور و از هوش به آغوش مي رساند. هنرمند اين قلمرو با امام زندگي مي کند و حيات خود را به او وابسته مي داند. تنها در اين صورت است که هنر او مي تواند احياگر عصر غيبت باشد.

گذر از عاطفه به عقلانيت:

هنر به لحاظ هستي شناختي، هويت احساسي دارد و با قوه ي خيال انسان درگير است. هنگامي که مخاطب با اثر هنري مواجه مي شود، ابتدا اين قوه ي خيال اوست که به فعاليت برمي خيزد و احساسات او را برمي انگيزاند و او را سرمست جلوه گري خود مي سازد. همين عامل است که گاه سبب مي شود برخي دانشوران از ورود به عرصه ي داستان بگريزند تا فعاليت قوه ي تخيل، مانع فعاليت قوه ي عاقله ي آنان نشود. ليکن در هنر موعود باور بايست از پس پرده ي احساس، حقايق ديگري مشاهده کرد و آن، ايجاد روحيه ي اميد به روزهاي بهتر و در عين حال، سوق دادن جامعه به سمت عدالت و معنويت است.
وظيفه ي هنر موعود باور آن نيست که به برانگيختن احساس مخاطبان اکتفا کند و آنان را به شکل کاذب اشباع کند، بلکه بايست باطن منجي باوري را، که عبارت از حرکت به سوي يک جامعه ي آرماني باشد، آشکار سازد. ويژگي جامعه ي مهدوي تحقق و بسط عدالت و بهره وري همه ي انسان ها از امکان هايي است که بر ايشان ايجاد شده است. در اين جامعه، علاوه بر آنکه نيازهاي دنيوي شخص تأمين مي شود، به نيازهاي اخروي او نيز بسان نيازهاي دنيوي اش توجه مي شود. وجه غالب جامعه ي مهدوي توجه به بُعد آسماني انسان است و بر معيار آن بُعد نيازهاي مادي او تأمين مي شود. بنابراين انسانِ جامعه ي مهدوي پيش از آنکه يک حيوان جنبده باشد، انسان است و انسان چيزي نيست جز نمايشگر صفات حق. با اين ديدگاه، وظيفه ي هنر موعود باور آن است که در عين توجه به جنبه ي احساسي مهدويت، که پوسته ي آن تلقي مي شود، معيار را بر کشف باطن قرار دهد و رازهاي آن را آشکار نمايد.

ايجاد زبان مشترک:

هنر موعود باور مي تواند زبان مشترکي باشد ميان همه ي آيين ها و ادياني که به نوعي اين باور در اعتقاد آنان متجلي است. گفتيم که اعتقاد به منجي، حوزه ي گسترده اي از جامعه انساني را به خود اختصاص داده و در يک انديشه يا مذهب خاص باقي نمانده است. از اين حيث است که منجي باوري هويت بينا فرهنگي يافته و واسطه اي گشته است که اگر نقش آن پررنگ شود، به گفت و گوي ميان فرهنگ ها مي انجامد. هنر موعود باور، شاخص ترين عنصري است که مي تواند بار ايجاد وفاق را به دوش کشد و فارغ از دعواي ميان قوميت هاي مذهبي، که عالمان و دانشوران بدان دامن مي زنند، در اشاعه ي يک سنت الهي کوشش نمايد و به يافتن زبان مشترک و سپس گفت و گو ميان اين فرهنگ ها و اديان، قدم بردارد.

توجه به حدود ويژه ي قلمرو مقدس:

قلمرو مقدس موعود در عين اينکه فضاي مطلوبي براي هنرورزي است، از حساسيت هاي ويژه اي هم برخوردار است. بنابراين لازم است هنرمند موعود باور به خطوط قرمز خاص اين ناحيه کاملاً آشنا باشد. البته معناي سخن حاضر اين نيست که به خاطر ترس از خطوط قرمز، هنرمند به عملي دست يازد که از عمق تهي گردد، بلکه نظر به اين است که وي به مانند يک رزمنده، از معبري دشوار مي گذرد. اين گذرگاه در عين آنکه راهي است به سوي هدف و مسيري است براي گشودن پنجره ي حقيقت و نور به سوي مشتاقان و منتظران، علامت و نشانه هايي را هم در کنار خود دارد که بي توجهي به آن ها، عواقب وخيمي را به دنبال مي آورد.
از همين روست که برخي از انديشمندان، تنها راه کار هنر در قلمرو مقدس را رمزپردازي مي دانند؛ چرا که آن محتواي مقدس را نمي توان بي پرده آشکار کرد و عريان ظاهر نمود، بلکه بايست در حجابي ويژه، يعني سمبل و نماد پوشاند. دقيقاً همين جا نيز هست که هنر شکل مي گيرد. اگر حقيقتي از عالم قدس بخواهد بي پرده بيرون افتد، قابليت هضم نخواهد داشت، اما آن گاه که در قالب يک رمز پرده نشين مي شود، دستگاه هاضمه ي معرفت جامعه ي انساني به آساني آن را مي بلعد و در شريان هاي خود جاري مي سازد تا از تحليل اين معرفت تازه به دست آمده، حياتي دوباره بگيرد. اين، جزء هنر نيست. از همين جاست که بايد معتقد شد هنر موعود باور بسان ديگر هنرهاي مقدس، همواره رمزگون است و از پس رمزها حقايقش را آشکار مي سازد.

شناخت صحيح اسلام و مهدويت در جهت پرهيز از خرافه پردازي از يک سو و گرايش به بازسازي و تحول جامعه به سمت آرمان ها از سوي ديگر:

براي ورود به قلمرو هنر موعود باور لازم است که هنرمند مقدماتي را فراهم آورده باشد. اين امر افزون به طهارت، که لازمه ي ورود به قلمروهاي مقدس است و امري ظاهري است، نياز به يک شرط باطني نيز دارد و آن، شناخت دقيق اين قلمرو است. هنرمند موعودباور بايست از اسلام شناخت دقيقي داشته باشد. ناشناسي يک قلمرو، انسان را گاه به پرتگاه و گاه به کج راه مي کشاند که در هر دو صورت، راه به خطا بردن است. پيش از آنکه شخص وارد اين قلمرو شود، بايست حدود و ثغور آن را شناسايي کند تا اولاً در دام تحريف گرفتار نيايد ( يعني خلاف واقع نگويد ) و ثانياً بتواند همه ي واقع را ابزار دارد ( يعني همه ي واقع را بگويد ). اگر دين داران در طول تاريخ راه به خطا برده اند، نه از آن رو بوده که بخواهند خود به خطا روند، بلکه بيشتر اوقات ناشي از ناآگاهي به دين بوده است. هنرمند موظف است قلمرو مقدس را خوب بکاود و حقيقت آن را فراچنگ آورد و پس از آن به هنرآفريني بپردازد.

درک غيبت به اين معنا که شرايط جهان به گونه اي است که امام نمي تواند ظهور کند:

غيبت در معناي واقعي آن به اين معناست که شرايط حاضر به گونه اي نيست که امام بتواند ظهور کند. همگان را آرزو بر آن است که منجي آسماني باز رسد و درهاي رحمت و حکمت را به سوي بندگان بگشايد، اما اين وابسته به آن است که بستر و شرايط حضور فراهم آمده باشد. منجي آسماني شبيه نجاري است که قابليت هنروري دارد، اما تا زماني که يک چوب قابليت آن را نيافته که در دست نجار شکل گيرد، نجار آن را متعلق به کار خود قرار نمي دهد.
پس تا زماني که جامعه ي انساني بدان باور نرسد که حضور منجي آسماني را به روي زمين ضروري بداند و تا شرايط را در خود فراهم نياورد، نمي تواند پذيراي منجي باشد.
هنر موعود نيز برخاسته از همين اجتماع است. تا زماني که هنرمند باورهاي ديگري در سر مي پروراند و تلاشش بر آن است که خود را در پرده ي اثر بنشاند و انسان را به نمايش بگذارد، جايي براي ظهور منجي آسماني در آن باقي نمي ماند. ويژگي هنر موعود باور آن است که حقيقت در آن متجلي است و نه انسان. در اين قلمرو، هنرمند فاني حقيقت است و خوديت او در حقيقت حق مضمحل شده است. بنابراين هرآنچه از او ظهور مي کند همه حقيقت است و نه خود هنرمند . اين دقيقاً همان نکته ي ماهوي است که در هنر متعالي نهفته است. هنر مدرن از آن رو که سوبژکتيو است، بر معيار انسان تعريف مي شود و « منشأ آن ديدگاهي بيش از پيش دنيامدار و فردگرايانه درباره ي هنر است که يکي از اجزاي سازنده ي اصلي آن مفهوم نبوغ است. »
منابع تحقيق:
1.الدمدو، کنت، سنت گرايي: دين در پرتو فلسفه ي جاويدان، ترجمه ي رضا کورنگ بهشتي، تهران، انتشارات حکمت، 1389.
2.امامي، سيد مجيد، جهاني شدن پايان، موعود باوري متناقض غرب و جهاني شدن آغاز، نگاهي ديگر به بحران مدرن و رويکرد مهدوي، انتظار موعود، سال دوازدهم، شماره 38، پاييز 1391.

منبع مقاله :
نشريه خردنامه همشهري، شماره 122

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

width:100%" rows="7">