آخرین خبرها
خانه » مقالات » آسیب شناسی و فرق انحرافی » مقايسه نقش موعود باوري در پيدايش دو فرقه مورمونيسم و شيخيه

مقايسه نقش موعود باوري در پيدايش دو فرقه مورمونيسم و شيخيه

02966
نويسندگان: مهراب صادق نيا (1)
رضا کاظمي راد (2)

چکيده

برداشت نادرست از آموزه ظهور يا بازگشت منجي موعود، نظر به جايگاه و اهميت اين آموزه در اديان ابراهيمي، از جنبه هاي مختلف در طول تاريخ، نقش مهمي در پيدايش فرقه هاي متعددي در اين اديان داشته است. در اسلام، فرقه شيخيه و در مسيحيت فرقه مورمون ها از اين دسته اند. در اسلام، پيروان شيخ احمد احسايي با ادعاي کشف و شهود و طرح نظريه رکن رابع به عنوان نايب خاص امام عصر (عج الله تعالي فرجه الشريف)، موجب جدايي فرقه شيخيه از بدنه اصلي تشيع شدند. در مسيحيت نيز جوزف اسميت با ادعايي مشابه، يعني ادعاي تجربه مکاشفه و نيز دريافت مأموريتي اصلاح گرايانه، به منظور مقدمه چيني براي بازگشت عيسي مسيح، مورمونيسم را پايه گذاري کرد. نکته قابل توجه در خصوص اين دو فرقه، شباهت نحوه پيدايش اين دو فرقه است که در اين مقاله بررسي خواهد شد.

کليدواژه ها:

شيخيه، مورمون ها، موعودباوري، شيخ احمد احسابي، جوزف اسميت.

مقدمه

موعود باوري، از جنبه الاهياتي، جايگاه بسيار مهمي در اديان آسماني دارد. علاوه بر آن، موضوعات مرتبط با آخرت شناسي يکي از موضوعات مهم و حياتي در اديان ابراهيمي است. اساساً مي توان گفت، پس از خداشناسي، موعود باوري بيشترين سهم را در اختلافات فرقه اي و ديني داشته است. اين مسئله در طول تاريخ همواره يکي از مسائل مورد بحث بوده و نه تنها در گذر تاريخ از پويايي آن کاسته نشده، بلکه هر چه تاريخ رو به جلو حرکت کرده و به دوران معاصر نزديک تر شده، اين اعتقاد زنده تر شده و نقش اساسي تري را در اعتقادات مردم به دست آورده است. مطالعات صورت گرفته در اين خصوص مؤيد اين ايده است که تفسير نادرست از اعتقاد به منجي باوري زمينه ساز پيدايش فرقه هاي متعددي در اين دو دين شده است. زيرا در دو قرن اخير، با پر رنگ شدن مسئله آخرالزمان، ظهور و آمدن منجي، هم در اسلام و هم در مسيحيت، فرقه هايي بر اساس اين اعتقاد و با تفسير خاصي که از موعود باوري و آمدن منجي داشتند سر برآورده اند. در اين فرقه ها، شخصي با خصوصيات خاص، ادعايي مرتبط با ظهور منجي داشته است. با جمع شدن افرادي به عنوان پيروان بر گرد مدعيان، و نيز تدوين برخي عقايد خاص، اين فرقه ها به وجود آمده اند. براي مثال، در مسيحيت، موعود باوري در پيدايش فرقه مورمون ها نقش مهمي داشته است. در اسلام هم تفسير نادرست از اعتقاد به ظهور منجي، نقش اساسي در ايجاد برخي فرقه ها، از جمله شيخيه، داشته است.

بررسي عامل طرح ادعاي مکاشفه و تأثير آن در پيدايش فرقه

برخي افراد در درون يک دين مدعي ارتباط با غيب، دريافت الهام و نيز تجربه مکاشفه مي شوند و در عين حال بعضاً مدعي ارتباط با شخص منجي نيز بوده و يا اينکه محتواي مکاشفه خود را دريافت مسئوليتي خاص در قبال ظهور منجي مي دانند. در اسلام فرقه شيخيه و در مسيحيت فرقه مورمونيسم به همين ترتيب به وجود آمده اند.

تأثير ادعاي مکاشفه در ايجاد فرقه شيخيه

مکتبي را که شيخ احمد احسايي بنيان نهاد شيخيه مي گويند. اين عنوان را به سبب مؤسس آن، يعني شيخ احمد احسابي، به اين مکتب داده اند ( کربن، 1346: 3 ). وي فرزند زين العابدين و از اهالي منطقه احسا است که در 1166 به دنيا آمد. او پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي در 1186، يعني در بيست سالگي، براي ادامه تحصيل به عتبات عاليات مهاجرت کرد. شيخ احمد پس از شرکت در درس علماي بزرگي همچون آقا باقر وحيد بهبهاني، آقا سيد مهدي بحرالعلوم، مير سيد علي طباطبايي و پس از ارائه شرحي بر کتاب تبصره علامه حلي، از جانب برخي علما، از جمله آقا سيد مهدي بحرالعلوم، صاحب رياض، به درجه اجتهاد ( در روايت و درايت ) نائل شد ( همان: 4 ).
به طور حتم، عوامل متعددي در جدايي شيخيه از تشيع و موجوديت آنها به عنوان فرقه اي مستقل در کنار تشيع خالص دوازده امامي دخيل بوده، اما در حقيقت عقايد خاص شيخ احمد احسايي و پس از وي سيد کاظم رشتي باعث شد مکتب شيخيه از دل تشيع سر برآورده، چهره اي متفاوت با اصل اصيل خود، يعني تشيع ناب، بيابد. اين دو خصوصاً در زمينه معاد، معراج و غيبت امام زمان (عليه السّلام) عقايدي داشتند که با اصول مسلم شيعه در تضاد بود و سرانجام علماي شيعه حکم به کفر آنها دادند. اساس اعتقادات شيخيه، که مبتني بر آرا و نظرات شيخ احمد احسايي و سيد کاظم رشتي است، بر امتزاج تعبيرات فلسفي قديم متأثر از آثار سهروردي با اخبار خاندان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) استوار است ( سعادتي فر، 1387: 59 ).
شيخ احمد احسايي، پيشواي شيخيه مسلک اخباري داشت. وي در مقابل اصوليوني که از عقل استفاده مي کردند، مدعي ارتباط مستقيم با امام معصوم شد و ادعا کرد که از طريق مکاشفه، خواب و الهام، مجهولات خود را از امام معصوم پاسخ مي گيرد و لذا نيازي به طريق معمول علما در پاسخ به پرسش ها و نيز استفاده از عقل ندارد ( زاهد زاهداني، 1380: 87 ). نمونه اي از خواب هاي ادعايي احسايي بدين شرح است: وي نقل مي کند که در عالم خواب جواني را ديد که کتابي در دست دارد و از دو آيه قرآن کريم (3) تفسير و تأويل مفصلي ارائه مي دهد که به تعبير وي منبع و متضمن تعليمات عاليه حکمتي است. احسايي مجدداً در عالم رؤيا مي بيند که به مسجدي وارد مي شود که ذوات مقدسه معصومين در آنجا حضور دارند. او خودش را در مقابل امام حسن (عليه السّلام)، امام سجاد (عليه السّلام) و امام باقر (عليه السّلام) مي بيند و بدين سان سلسله خواب هاي شيخ احسايي، که منبع کشف و الهام و علم وي به شمار مي آيند، آغاز مي شوند ( کربن، 1346: 20 ). نقل مي شود که او در رؤيا از امام حسن (عليه السّلام) درخواست مي کند که دعايي، قطعه اي و يا وردي را به او تعليم دهد تا هر وقت آن را بخواند به حضور ايشان شرف ياب شود و پس از آن بود که وي دائماً به حضور امام معصوم مي رسيد و پرسش ها و مجهولات خود را از امام پاسخ مي طلبيد. خود وي مي گويد چيزهايي آن زمان به رويم باز و برايم کشف مي شد که نمي دانم چطور شرح دهم و سرچشمه تمام اينها همان مطابق ساختن وجود باطنم با مفهوم معنوي قطعه اي بود که امام حسن (عليه السّلام) به من تعليم داده بود ( همان: 31 ).
احسايي فوق العاده بر اين مطلب تأکيد مي کرد که علم وي برگرفته از سرچشمه معصومان بوده و او مستقياً از آن ذوات نوراني کسب علم کرده است. با تأکيد بر اين امر مي گفت « مسئله اي نبود که در بيداري مرا متوقف سازد، جز اينکه توضيح آن را در خواب ببينم ». ادعاي وي به اين درجه رسيده بود که مي گفت: « هر بار که در بيداري متوجه ائمه اطهار (عليهم السّلام) مي شدم يکي از ايشان را مي ديدم ». وي نتيجه ديدار با امامان معصوم (عليه السّلام) را چنين بيان مي کند که پس از ديدار، مسئله به استناد کليه علل و شواهدش برايم واضح و ظاهر مي گشت، به حدي که اگر تمام مردم با هم عليه من متحد شده بودند، احدي ممکنش نبود در من شک وارد کند، زيرا من ديده بودم ( همان: 22 ).
اما جانشينان شيخ احسابي ( خصوصاً سيد کاظم رشتي ) و پيروان وي با دفاع از مراد خويش، همواره در نوشته هاي خود به تعريف و تمجيد از وي پرداختند. سيد کاظم رشتي، که گوي سبقت را در توصيف استاد خود از ديگران ربوده است، درباره وي مي نويسد:
( شيخ )، وحيد عصر و يگانه دهر بود، اخذ کرده بود علوم را از معدنش، و برداشته است از سرچشمه اش که از ائمه طاهرين (عليهم السّلام) است و اين علوم در خواب هاي صادق و نوم هاي صالح از ائمه به شيخ مي رسيد، پس اولاً جناب امام حسن (عليه السّلام) را در خواب ديد و از طريق حضرت مؤيد و توجه شده، فيوضات کامله شامل حالشان گشت ( سيد کاظم رشتي، دليل المتحيرين، به نقل از: نجفي، 1357: 140 ).
سيد کاظم رشتي نيز براي توجيه صحت آرا و نظرات استاد و مراد خويش مي گويد که استادش در عالم رؤيا به خدمت حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) رسيده، آن حضرت، از آب دهان مبارکش به او چشانيده و از ايشان هرگونه علومي را اخذ کرده است و بر طريقه ائمه هدي (عليه السّلام) و سخنان ايشان رفتار مي کرده است ( سيد کاظم رشتي، دليل المتحيرين، ص 10، به نقل از: الکاظمي قزويني، 1342: 287 ).

رکن رابع، اصل چهارم شيخيه

يکي از مسائلي که سران شيخيه در ارتباط با غيبت امام زمان (عليه السّلام) تأسيس کردند و ديگران آن را بدعت ناميدند، مسئله « رکن رابع » است. اگر چه لفظ رکن رابع را سيد کاظم رشتي ابداع و استفاده کرده، اما شيخ احسايي، به طور ضمني به اين مسئله اشاره کرده است. مؤيد اين مطلب، انتخاب سيد کاظم رشتي به عنوان جانشين خود است. امري که مورد پذيرش همه شاگردان احسايي واقع شد، حال آنکه اين امر هرگز مرسوم نبوده و علماي شيعه آن را نمي پذيرفتند. اين رويداد نشان از اين دارد که شيخ احسايي به طور ضمني به سئله رکن رابع معتقد بوده است. پس از وي، سيد کاظم رشتي، که به ديدگاه شيخيه، تفاسير، تعابير و تأويل هاي وي مکمل عقايد شيخ احسايي به شمار مي رود، نيز به پروراندن اين موضوع پرداخته است. عقيده شيعه دوازده امامي در خصوص غيبت امام عصر (عليه السّلام) و نحوه ارتباط متقابل مردم و آن حضرت کاملاً مشخص است. شيعه معتقد است پنج سال پس از تولد حضرت مهدي (عليه السّلام) در 260 ه. ق. غيبت صغراي ايشان آغاز شد و تا 329 ه. ق. يعني در حدود 69 سال، ادامه يافت. در مدت پنج سال آغاز زندگي آن حضرت، به دفعات و در مواقع مختلف، حضرت امام حسن عسگري (عليه السّلام) فرزند خود را به برخي پيروان خاص خود نشان مي دادند و آنان را از حضور و تولد امام بعد از خود مطلع مي کردند ( قمي، 1379: 1114- 1118 ) تا اينکه پس از شهادت امام عسکري (عليه السّلام) آن حضرت از نظرها غايب شدند. در طول غيبت صغري، امام زمان (عليه السّلام) از طريق افراد مشخصي که به آنها « نواب خاص » گفته مي شد با مردم در ارتباط بودند و شيعيان مي توانستند به واسطه آنها مسائل و مشکلات خود را به اطلاع امام برسانند و پاسخ امام را دريافت کنند و در پاره اي مواقع از اين طريق به ديدار آن حضرت نائل شوند ( پيشوايي، 1381: 673 ). البته شيعيان چندان هم با موضوع غيبت امام خود و ارتباط با نواب و نمايندگان امام ناآشنا نبودند. زيرا پيش تر امام هادي (عليه السّلام) و امام عسکري (عليه السّلام) براي آنکه مردم را با موضوع غيبت آشنا کرده و آنها را آماده غيبت امام زمان (عليه السّلام) کنند، کمتر با مردم در ارتباط بودند و بيشتر مي کوشيدند از طريق نواب و نمايندگان خود و به عبارتي غير مستقيم با شيعيان در ارتباط باشند. علاوه بر آن، موضوع غيبت امام عصر (عليه السّلام) در کلام معصومان پيش آمده بود و شيعيان از آن آگاهي داشتند براي مثال، مفضل بن عمر از امام صادق (عليه السّلام) نقل مي کند که حضرت فرمودند:
براي صاحب اين امر دو غيبت است. يکي از آن دو آن قدر طول مي کشد که برخي گويند مرد، و برخي گويند کشته شد و برخي گويند رفت. پس جز اندکي از اصحابش بر امر او باقي نمي مانند ( طوسي، 1417: 161 ).
نواب خاصي که واسطه ارتباط امام دوازدهم شيعيان با مردم بودند به ترتيب عبارت اند از: ابو عمرو عثمان بن سعيد عمري، ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمري، ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي و ابوالحسن علي بن محمد سمري ( همان: 353 ). اين چهار نفر از اصحاب و ياران با وفاي امامان پيشين و از علماي بزرگ و زاهد شيعه بودند. در مدت قريب به هفت دهه غيبت صغراي امام زمان (عليه السّلام)، اين افراد يکي پس از ديگري عهده دار نيابت امام در ميان مردم و امين آن حضرت در ميان آنان بودند؛ تا اينکه در 329 ه. ق. و چند روز پيش از فوت علي بن محمد سمري، توقيعي از جانب امام عصر (عليه السّلام) به وي صادر شد که در آن خبر از فوت وي در چند روز ( شش روز ) ديگر داده بودند و از وي خواسته بودند کسي را به جانشيني خود انتخاب نکند. زيرا دوران غيبت کامل فرا رسيده است. در بخشي از اين نامه، امام (عليه السّلام) مي نويسد:
افرادي نزد شيعيان من مدعي مشاهده من خواهند شد؛ آگاه باشيد که هر کس پيش از خروج سفياني و صيحه آسماني چنين ادعايي بکند، دروغگو و افترا زننده است. ( همان: 242 ).
علي محمد سمري نيز، پس از توقيع امام، در پاسخ به کساني که مي پرسيدند نايب بعد از تو کيست پاسخ مي داد: اجازه ندارم کسي را معرفي کنم. اما درباره وظايف شيعيان در دوران غيبت کبري، مبني بر اينکه مرجع رجوع آنها چه کسي مي تواند باشد و آنها به چه کسي بايد رجوع کنند، هم معصومان پيشين و هم خود حضرت حجت (عليه السّلام) به صراحت اظهار نظر فرموده اند. امام صادق (عليه السّلام) در پاسخ به پرسش عمر بن حنظله، مبني بر اينکه شيعيان در صورت اختلاف در فروعاتي مانند قرض يا ارث به چه کسي رجوع کنند، مي فرمايند:
ينظران من کان منکم ممن روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فارضوا به حکما فاني قد جعلته عليکم حاکما؛ نگاه کنند ببينند چه کسي از شما حديث ما را روايت نمود و در حلال و حرام ما نظر افکنده و احکام ما را شناخته است، پس او را به عنوان حاکم بپذيرند، همانا من او را بر شما حاکم قرار دادم ( کليني، 1381: 1/ 67 ).
اگر چه پرسش عمر بن حنظله در ارتباط با بخشي از فروعات فقهي بوده است اما امام صادق (عليه السّلام) در پاسخ، معياري عام و کلي را براي زمان غيبت طرح کردند که همان رجوع به علماي شيعه است. شخص امام زمان (عليه السّلام) نيز در پاسخ به پرسش اسحاق بن يعقوب مبني بر اينکه در پيشامدها در عصر غيبت به چه کسي مراجعه کنم، چنين فرمودند:
و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة حديثنا؛ فانهم حجتي عليکم و انا حجة الله عليهم؛ در حوادثي که رخ مي دهد به راويان حديث ما مراجعه کنيد. آنها حجت من بر شما و من حجت خدا بر ايشان هستم ( طبرسي، 1407 : 2/ 163؛ حر عاملي، 1403: 27/ 140 ).
برخلاف تشيع دوازده امامي که پنج اصل توحيد، نبوت، معاد، عدل و امامت را به عنوان اصول دين پذيرفته و معتقدند، برخي از شيخيه چهار اصل را اصول دين دانسته اند که عبارت اند از: توحيد، معرفت پيامبر (نبوت)، معرفت امام ( امامت ) و معرفت شيعه کامل ( کربن، 1346: 88 ). البته رکن رابع همان رکن چهارم شيخيه، يعني معرفت شيعه کامل، است ( همان: 90 ). رکن رابع به عنوان اصل چهارم از اصول شيخيه، ارتباط مستقيمي با مسئله نيابت امام عصر (عليه السّلام) دارد. همان طور که توضيح داده شد، برخلاف عقيده شيعه که معتقد است با آغاز غيبت کبراي حضرت حجت (عليه السّلام)، باب نيابت خاصه آن حضرت نيز بسته شد و از آن زمان تاکنون فقهاي جامع الشرايط نواب عام امام موعود محسوب مي شوند، شيخيه معتقد است علي رغم وجود فقهاي جامع الشرايط، به وجود نايبي خاص براي امام منتظر احتياج است. آنها معتقدند به سبب غيبت امام زمان (عليه السّلام) و عدم حضور ايشان در ميان مردم، بايد از ميان مؤمنان شخصي وجود داشته باشد که بدون واسطه با امام (عليه السّلام) در ارتباط بوده، واسطه فيض ميان امام و امت باشد. آنها چنين کسي را شيعه کامل يا همان رکن رابع مي دانند. از نظر عامه شيخيه، شيخ احسايي و سيد رشتي مصداق چنين شخصي بودند ( کرماني، 1355: 4/ 64 )
نويسنده کتاب الشيخيه نشأتها و تطورها با تکرار مطلب فوق مي نويسد:
به شيخيه منتسب است که مي گويند بايد در هر زماني شخص ظاهري غير از امام زمان (عليه السّلام) وجود داشته باشد که عالِم به همه احتياجات مردم بوده و واسطه بين امام و مردم باشد و بر همه اهل علم واجب است که مردم را به او دعوت کنند و غير از او کسي شايستگي تصدي امور عامه را ندارد. آنها او را ناطق، نايب خاص و رکن رابع ناميده اند ( آل طالقاني، 1420: 306 ).
کريم خان کرماني نيز در کتاب رجوم الشياطين ضرورت وجود نايب خاص و يا همان رکن رابع را چنين به تصوير مي کشد:
در هر عصري، بالغ و کاملي که به حقيقت معرفت عارف بوده و به حقيقت عبادت بندگي نمايد، بايد وجود داشته باشد تا خلقت لغو نباشد و از فضل او عيش ساير خلق برقرار بماند. زيرا اگر غرض وجود او نبود، حکم براي ساير خلق قبضه اي نمي گرفت ( نجفي، 1357: 100، به نقل از : کرماني، 1392: 74 ).
علاوه بر ادعايي که محمد کريم خان کرماني داشت، سرکار آقا ابوالقاسم خان ابراهيمي نيز معتقد است امام بي نايب نمي شود و خانه بدون باب معنا ندارد؛ بلکه مي گوييم امام بي مأموم نمي شود. اگر چنين اشخاصي (يعني باب و نايب ) در ملک نباشند معلوم است که وجود امام خاصيتي نبخشيده است، پس نعوذ بالله وجود امام لغو است و اين محال است که امام باشد اما مظهر و نماينده نداشته باشد. محال است زمين از وجود آنها ( نايبان امام ) خالي شود ( ابراهيمي، بي تا: 117 ). در ديد سران شيخيه وجود رکن رابع آن چنان ضروري است که در صورت فقدان آن فلسفه خلقت لغو و بيهوده بوده، وجود اما بي خاصيت و بي تأثير مي شود. البته بايد يادآور شد که شيخيه زعامت و نيابت عام فقهاي جامع الشرايط شيعه را رد نمي کند، اما معتقد است وراي همه فقهاي جامع الشرايط و نواب عام، يک شخص واحد و يک شيعه کامل بايد انحصاراً سمت نيابت خاص امام را در دنيا داشته باشد و اين شخص همان رکن رابع است. از ديد آنها پيشواي شيخيه، يعني شيخ احمد احسابي، همان رکن رابع بوده است ( مدرسي چهاردهي، 1345: 75 ).
نبايد فراموش کرد که در مسلک شيخيه، نايب خاص و رکن رابع به يک معنا بوده و يک مصداق دارند. ابراهيمي مي نويسد که شخص مذکور، يعني همان رکن رابع، نايب خاص امام (عليه السّلام)، ناطق واحد و باب ايشان است و از ايشان نيابت مطلقه دارد. همان طور که شعله چراغ از آتش غيبي نيابت دارد ( ابراهيمي، بي تا: 129 ). سيد کاظم رشتي هم حکم رکن رابع را همان حکم نايبان و ابواب مخصوص حجت (عليه السّلام) دانسته و مي نويسد:
پس حکم اين باب ها، حکم ابواب مخصوص است که در موردشان نص وارد شده است در تمام وجوه و مخالفت ايشان، مخالف آنها است. مخالفين ايشان در غيبت کبري، مانند مخالفين نواب اربعه در غيبت صغري است ( رشتي، بي تا، 317 ).
کرماني نيز در کتاب رساله در جواب چند نفر اهل همدان مي نويسد:
چنين شخصي ( يعني همان رکن رابع ) نايب خاص امام است و بر همه کس تسليم امر او فرض است. اگر ا و را ببيند و بشناسد، هر کس از او تخلف ورزد کافر است. مثل ساير کفار و اين نايب خاص مسلماً يک نفر است ( نجفي، 1357: 106 ).
اعتقاد به وجود رکن رابع در کنار ادعاي دريافت مکاشفه از سوي شيخ احسايي، زمينه ساز پيدايش فرقه شيخيه و نقطه فارق اين تفکر با تشيع اصيل است. نکته قابل توجه اين است که برخي از سران شيخيه در پاره اي موارد به صراحت بر اين امر تأکيد مي کنند که يکي از مقاصدشان و نيز مقاصد پيشينيان آنها اثبات رکن رابع بوده است. از آن جمله است برخي از عبارات سرکار آقا ابراهيمي در کتاب فهرست که مي گويد:
مطلب مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين بوده که ثابت نمايند. در ميان بزرگان شيعه در هر زماني، يک همچو فرد کاملي هست که فوق همه آنها است و اول کسي است که فرمان امام به او مي رسد ( ابراهيمي، بي تا: 127 ).
خلاصه مطلبشان اثبات وجود چنين کسي است که در هر زمان، و فرموده اند براي حضرت امام زمان (عليه السّلام) يک همچو نوکر مقربي ( وجود دارد ) که تمام امر و اراده و قدرت خود را در جميع آنچه که خداوند محول به او فرموده به وسيله آن نوکر اجرا مي فرمايند ( همان: 128 ).
اين عبارت کوتاه به خوبي بيانگر جهد و کوشش مشايخ شيخيه در ايجاد، بسط و گسترش عقيده به وجود نايب خاص براي امام موعود و بدعت رکن رابع است. مي توان مدعي شد که اگر جانشينان احسايي حاضر مي شدند تمام آرا و نظرات او را پس از مرگش انکار کنند، هرگز حاضر نبودند دست از اعتقاد به رکن رابع بردارند. حتي از ديد يک خواننده خالي الذهن و بي طرف نيز مي توان نتيجه گرفت که رکن رابع و اعتقاد به آن ( که پيش شرط آن اعتقاد به تداوم سلسله نواب خاص براي امام زمان (عليه السّلام) است ) از ارکان قوام مکتب شيخيه و به نوعي سنگ زيربناي آن محسوب مي شود. شايد به همين دليل است که مشايخ شيخيه و جانشينان احسايي بالاترين صفات را براي او در نظر گرفته اند و در برخي موارد مقام او را فوق خلق و پايين تر از معصومان قرار داده اند ( همان: 85 ).

ادعاي دريافت کشف و شهود و نقش آن در پيدايش فرقه مورمونيسم

همانند فرقه شيخيه در اسلام، تولد اين فرقه با ادعاي مکاشفه و نقل داستان عجيب آن از جانب جوزف اسميت، رهبر و مؤسس اين فرقه صورت پذيرفت. اسميت مدعي است که از طريق مکاشفه فرشته اي او را به الواحي طلايي رهنمون شد که وي با ترجمه اين دو لوح، کتاب مورمون را نگاشت. فرشته اي که مورموني نام داشت بر اسميت ظاهر شد و او را به نام خوانده و به کتابي مدفون راهنمايي کرد و از وي خواست تا آن را به کمک دو لوح به نام يوريم و توميم ترجمه کند. اين کتاب سرگذشت اقوام از بين رفته از بني اسراييل است که به سرزمين آمريکا وارد شدند.
برخي از نزديکان جوزف اسميت شهادت داده اند که الواح را ديده اند. پيش از الواح زرين، وجود دو لوح سنگي را نيز تعدادي از دوستان اسميت تأييد کرده بودند. مارتين هاريس ( Martin Harris ) ) از دوستان اسميت نقل مي کند که پيش از آنکه وي الواح طلايي را بردارد. سنگ عجيبي نزد او وجود داشت که به شدت از آن محافظت مي کرد. به غيراز او افراد ديگري همچون « اما اسميت » همسر جوزف، ديويد وايتمر ( David Whitmer ) و تعدادي ديگر بر وجود دو لوح سنگي و نيز الواح طلايي حاوي کتاب مورمون و نيز مشاهده و حتي لمس آنها شهادت دادند ( رستم، 2004 : 255 ). کتاب مورمون مشتمل بر پانزده کتاب بوده که به نام پيامبران است. کتاب سوم، نافي، مشتمل بر تعاليم عيسي مسيح است که پس از رستاخيز بر اين قوم در آمريکا ظاهر شد ( Shipps, 2008:23 ).
به منظور کاوش در نحوه پيدايش فرقه مورمون ها و ارتباط آن با ظهور عيسي مسيح، به مثابه موعود مسيحايي، بايد به نقطه آغازين تولد اين جنبش رجوع کرد. به طور حتم جواب چرايي ظهور چنين زاويه اي در مسيحيت در افکار و اقدامات پيامبر، رهبر و مؤسس اين فرقه نهفته است. جوزف اسميت خود نقل مي کند که در 1820، زماني که حدود پانزده سال داشت، از آشفتگي مذهبي آن زمان و تعداد کليساهاي مختلف، اعم از متديست ها، پرسبيتري ها، تعميدي ها و ديگر کليساهاي مختلف پروتستاني به ستوه آمده، متحير شده و در پي يافتن حقيقت بر مي آيد. از اين رو دست به دعا بر مي دارد و از خداوند طلب هدايت مي کند. درخواست او مستجاب مي شود و به گفته او دو شخص با هيبت و نورانيت وصف ناپذيري بر بالاي سر وي ظاهر مي شوند. يکي از آنها او را به نام صدا زده، با اشاره به ديگري مي گويد که اين است پسر حبيب من، سخن او را بشنو ( راستن، 1385: 391 ). (4) آن دو از اسميت مي خواهند که به هيچ کدام از کليساهاي مسيحي موجود وابسته نباشد. زيرا همگي آنها بر سبيل گمراهي قرار داشته، اعضاي آنها را تماماً افرادي فاسد تشکيل مي دادند ( رستم، 2004: 254 ).
مورمون ها به شدت به مکاشفه جوزف اسميت ايمان داشته، داستان وجود الواح طلايي و ترجمه آنها را باور دارند. در ديد آنها اين مسئله همان قدر اهميت دارد که رستاخيز عيسي در نگاه مسيحيان و يا رهايي بني اسراييل از سرزمين مصر ( Bushman, 2008:2). جوزف اسميت نقشي اصلاح گرايانه براي خود قائل بود و خود را نوعي مصلح مسيح وارانه مي دانست ( موحديان عطار، 1388: 256 ) وي معتقد بود يحياي تعميد دهنده او را نصب کرده است ( جو ويور، 1381: 276 ). پيروان اسميت او را پيامبر خود دانسته، عهده دار مسئوليتي مهم و رسالتي خاص مي دانند. اين مسئوليت خطير همانا باز گرداندن مسيحيت به طبيعت اوليه آن است که بر دوش اسميت نهاده شده است (Bushman, 2008:8 ). همچنين مورمون ها معتقدند اسميت وسيله اي براي تحقق اراده خداوند در خصوص نجات امت ها و باقي مانده بني اسراييل است و اين اساساً همان کاري است که بر اساس کتاب مقدس، خدا بر عهده مسيح گذارده است. با وجود اينکه اسميت، پيامبر فرقه مورمونيسم و هم رديف پيامبران عهد قديم و جديد قلمداد مي شود و چنين جايگاه مهمي نزد پيروانش دارد، اما کماکان عيسي مسيح نقش تعيين کننده اي در الاهيات مورمونيسم دارد و در حقيقت مهم ترين شخصيت نزد مورمون ها محسوب مي شود. اگر چه اسميت هرگز ادعاي مسيحاي موعود بودن نداشت و حتي به پيروان خود مؤکداً يادآوري مي کرد که از او بتي براي پرستش نسازند ( ibid )، اما نبايد فراموش کرد که وي به هر روي عهده دار مسئوليت ( و البته در پي ) اصلاح مسيحيت کنوني بود.
کتاب مورمون سرگذشت قبايلي از بني اسراييل را شرح مي دهد که به آمريکا مهاجرت کرده و البته از بين رفته اند. کتاب، محدوده ي سال هاي 600 ق. م. تا 420ق. م. را شامل مي شود. بر اساس اين کتاب، عيسي پس از رستاخيز بر اين قوم ظاهر مي شود و کليسايي را براي آنان تأسيس مي کند. اسميت مدعي است که مأمور شده است اين کليسا را احيا کند. وي هيچ کليساي ديگري را داراي اعتبار الوهي نمي داند ( جو ويور، 1381: 276 ). پيروان وي معتقدند مرجعيت و اقتدار وي از جانب هيچ کليسا يا فرقه خاصي ( حتي مسيحيت رسمي ) نبوده است، بلکه به گفته خود وي حتي کتاب مقدس نيز به او معنويت و اقتدار نبخشيده است. او مشروعيت خود ( و يارانش ) را عطيه اي مي دانست که مستقيماً از جانب خداوند به آنها داده شده است ( راستن، 1385: 390 ). از اين بيان مي توان مأموريت و نقش اصلاح گري جوزف اسميت را نتيجه گرفت. مورمون ها گفت وگوي آن دو شخص با اسميت را مبيّن نياز براي « اصلاح مجدد » ( restiration ) انجيل و کليساي عيسي مسيح مي دانند. البته اين نياز از مدت ها پيش از اسميت نيز احساس مي شده است ( همان ). بازسازي و اصلاح در کليسا، به معناي وسيع آن، ريشه در اقدامات اصلاح گران اوليه، همچون مارتين لوتر، دارد. حتي پيوريتن ها ( Puritans ) هم خود را در زمره اصلاح گران و بازسازي کنندگان کليساي اوليه مي دانند ( Bushman, 2008:4 ). اساساً مورمون ها جنبش خود را حرکتي در راستاي اصلاح مي دانند. آنچه آنها به عنوان اعتقادات بيان مي کنند، انجيل اصلاح شده ( restored gospel ) مي نامند. از ديد آنها، خود کلمه ي اصلاح، حاکي از وجود محتواي مهم و تأثيرگذاري است که در مسيحيت کليسايي معاصر فراموش شده يا از بين رفته است و نياز است که به مسيحيت وارد و بازگردانده شوند. حتي برگزيدن نام « قديسان آخرالزمان » (Latter- daysaints ) براي کليساي مورمون اشاره به قديساني دارد که در زمان حيات عيسي مسيح مي زيستند و عيسي آنها را حواريون خود خوانده بود. مورمون ها خود را قديسان آخرالزمان مي دانند که احياکننده نقش و مأموريتي هستند که با عيسي مسيح و حواريونش از هنگام تولد مسيحيت آغاز شد. ( ibid ).
سه سال بعد از نخستين مکاشفه اسميت، دومين مکاشفه وي رخ مي دهد. اين اتفاق به همراه مکاشفه اوليه، سنگ بناي تأسيس مورمونيسم به شمار مي آيد. در 6 آوريل 1830، جوزف اسميت رسماً کليساي عيسي مسيح را پايه گذاري کرد. پس از نوشتن کتاب مورمون، اسميت کتاب مهم تعاليم و عهدها (Doctrines and Covenants ) را نگاشت. نکته اي که مورمون ها بر آن تأکيد مي کنند اين است که اسميت از بدو تولد در فقر به سر مي برد، از اين رو هيچ گاه فرصت يادگيري و تعليم به صورت نظام مند را پيدا نکرد. البته اين رويه در بسياري از اديان و فرق مشاهده مي شود که رهبر، پيامبر يا مؤسس خود را علي رغم داشتن تأليفات، فردي بي سواد يا کم سواد معرفي مي کنند تا به نوعي ثابت کرده باشند که آنچه وي از تعليم به صورت مکتوب و غير مکتوب آورده است، همگي از جانب خداست. سلسله رؤياهاي اسميت پانزده سال ادامه يافت و بيشتر آنها در دو کتاب تعاليم و عهدها و مرواريد گران بها ( Pearl of Great Price ) گرد آورده شده است.
مورمون ها اسميت را کسي مي دانند که از جانب خدا مأمور شد تا در انجيل عيسي مسيح تجديد نظر کرده، انجيل جديدي به نظم در آورد ( راستن، 1385: 392 ). يکي از وظايف مبلغان مورموني اين است که ضمن معرفي کردن انجيل به مردم جهان، اعلان کنند که عيسي، همان مسيحاي موعود است و اسميت پيامبر خدا بوده است. او برگزيده شد و شايسته شد تا ملکوت خداوند را، که عيسي و نه کس ديگري پادشاه آن است، پايه ريزي کند ( Bushman,2008: 144-45 ). اغلب گفته شده که کتاب مقدس حقيقي براي مورمون ها همين است، نه کتاب مقدس مسيحي ( Bible ). همچنين گفته شده است که کتاب مقدس – مشتمل بر عهد جديد و عهد عتيق – در مرتبه اي ثانويه نسبت به کتاب مورمون ها قرار دارد و علت آن اعتقاد به وقوع نقصان و تحريف در کتاب مقدس است، حال آنکه کتاب مورمون مصون از تحريف و تداعي کننده رسالت حقيقي مسيح است ( رستم، 2004: 263 ). اما خود مورمون ها کتاب مقدس رسمي مسيحي را مبناي آيين خود مي دانند.

مأموريت اصلاح مسيح وارانه در کليساي مورمون

اسميت خود را مسيحا نناميد، اگر چه پيروانش به معناي واقعي کلمه او را پيامبر و در رديف پيامبران پيشين مي دانند، اما خود وي نگاهي اصلاح گرايانه داشت. وي معتقد بود از جانب خداوند مأموريتي به مثابه مسيحايي يافته است تا کليسا را اصلاح کند. وي همان طور که به او گفته شده بود، تمامي کليساهاي موجود را گمراه شده و افراد آن ها را فاسد مي دانست. لذا ضمن عدم تعهد به هيچ يک از کليساهاي موجود، مشروعيت خود را عطا شده از سوي خداوند به طور مستقيم مي دانست. در نگاه وي، مسيحيت در طول تاريخ از اصل و اصالت آن فاصله گرفته و به فساد کشيده شده است. بوشمان قدري فراتر از اين را به او نسبت مي دهد. وي مي گويد تا زمان اسميت اساساً هيچ گونه دوران طلايي ديني وجود نداشته است. هرگز دين به مرتبه اکمال آن نرسيده است. اسميت خود را انجام دهنده يا دست کم تکميل کننده کاري مي دانست که هرگز به سرانجام نرسيده بود نه اينکه احياکننده آن باشد. در ديدگاه وي، از زمان خلقت آدم تاکنون، در طول تاريخ و از طريق پيامبران بي شمار، خداوند سعي در پرورش انسان هاي درست کاري داشته است، امري که تا پيش از او ( اسميت ) هرگز محقق نشده است. اما اسميت دوران خود را عصر آخرالزماني مي دانست که پادشاهي خداوند در شُرف برقرار شدن بود. همه چيز در اين دوران دست به دست هم داده بود تا برنامه خداوند در زمين پياده شود و شرايط براي بازگشت دوباره مسيح مهيا گردد. اسميت معتقد بود همه کساني که در گذشته در اين راه فعال بوده اند و قدم برداشته اند همچون الياس، يوحناي تعميد دهنده، پطرس و… علم و اقتدار خود را به کليساي امروزي داده و آن را تجهيز کردند تا کار ناتمام را به پايان برساند (Bushman, 2008: 5 ). به تبع اسميت، قديسان آخر الزمان نيز معتقد بودند در مقطع بسيار حساسي از تاريخ قرار دارند. در اصل نام قديسان آخرالزمان اشاره به اعتقاد آنها دارد. مبني بر اينکه در آخرين روزهاي عمر زمين زندگي مي کنند ( ibid:6 ). دغدغه اسميت، مهيا کردن شرايط براي ظهور مجدد عيسي بود. يکي از پيش فرض هاي ظهور مجدد عيسي در نگاه اسميت، بنا ساختن شهر صهيون ( Zion ) و جمع شدن پيروان کليساي عيسي مسيح بود. از اين رو اسميت در يکي از اصول ايماني مورمون ها مي نويسد:
ما ايمان داريم به معناي تحت اللفظي جمع شدن بني اسراييل و بازگشت ده قبيله و اينکه صهيون ( اورشليم جديد ) در قاره آمريکا بنا خواهد شد و مسيح شخصاً بر زمين حکومت خواهد کرد و زمين نو خواهد شد و جلال و شکوه خود را دريافت خواهد کرد ( مرواريد گران بها، فصل ايمان به نقل از: موحديان عطار، 257:1388 ).
از اين رو صهيون نقش بسيار در الاهيات اسميت داشت و از آرزوهاي وي جامعه عمل پوشاندن به اين پيش فرض بود؛ البته آن طور که بايد محقق نشد. بر اين اساس مي شود. چنين گفت که ظهور مجدد عيسي مسيح نقش تعيين کننده اي در ظهور مورمونيسم داشته است. اساس دعوت و فعاليت اسميت بر اساس اصلاح در مسيحيت صورت گرفت، اسميت آن گونه که مدعي است ( و البته مورمون ها نيز کاملاً بدان معتقدند ) از جانب خدا مأموريت يافت تا مسيحيت را به طبيعت اوليه آن يعني بر اساس کتاب مقدس و نه آن گونه که کليسا ارائه مي دهد، باز تفسير کند. او حتي کليساهاي موجود را به تمامه انکار کرد و کليساي خود را يگانه کليساي مشروع و قانوني معرفي کرد. کليساي وي، احياي کليسايي بود که عيسي مسيح پس از رستاخيز خود در ميان قبايل بني اسراييل مهاجر به آمريکا بنا نهاد. اسميت، مسيحيت مبتني بر کتاب مقدس را مسيحيت اصيل مي دانست و معتقد بود مسيحيت موجود به جاي اتکا بر کتاب مقدس، مسيحيتي بر پايه اعتقاد نامه هاست که مسيحيتي انحرافي است ( Bushman, 2008:4 ). به طور کلي، در بحث از مورمونيسم، مهم ترين مقوله اي که به نوعي تأثيرگذارترين مبحث در اين زمينه است و مبناي قضاوت راجع به آن قرار مي گيرد، مقوله اصلاح مورد ادعا از جانب اين کليساست. اين امر مورد تصديق و اعتراف خود مورمون ها نيز قرار گرفته، تا جايي که برخي از آنها معتقدند از بعد از رويداد رستاخيز عيسي مسيح، مقوله اصلاح در کليساي مورمون بزرگ ترين خبر و رويداد تاريخ بوده است ( Shipps, 2008:67 ).
در مجموع مي توان گفت او خود را مأمور بازسازي مسيحيت براي آماده سازي شرايط بازگشت عيسي مسيح مي دانست. امري که پي گرفتن و اقدام در راستاي آن، منجر به تشکيل فرقه مورمون ها از جانب وي شد. مؤيد اين ادعا توجه به اين نکته است که نخستين پيروان اسميت مسيحيان ادونتيست بودند که جمع شده و منتظر بازگشت عيسي از آسمان بودند ( Davies, 2010:21 )

جمع بندي

تفسير نادرست از موعود باوري و اعتقاد به ظهور و بازگشت منجي موعود در دو دين اسلام و مسيحيت با عناوين و طريق مختلف، سبب پيدايش فرقه هاي متعددي در طول تاريخ اين دو دين، خصوصاً در دو قرن اخير، شده است. يکي از اين طرق، ادعاي کشف و دريافت مکاشفه از جانب شخص خاص و به تبع آن تشکيل فرقه خاصي مبتني بر ظهور منجي موعود بوده است. شيخيه در اسلام و مورمونيسم در مسيحيت، بر اين اساس به وجود آمده اند و نقاط اشتراکي در اين زمينه دارند. شيخ احمد احسايي، مؤسس فرقه شيخيه، مدعي تجربه مکاشفه و شرف يابي به حضور ذوات مقدسه معصومان (عليهم السّلام) شد و با ديدگاه هاي خاصي که او و جانشينانش مانند سيد کاظم رشتي در برخي زمينه ها خصوصاً مسئله رکن رابع ( به عنوان نايب خاص حضرت حجت (عليه السّلام) ) داشتند، فرقه شيخيه را در دل تشيع ايجاد کردند. شايد مهم ترين نکته اي که در تداوم اين فرقه دخالت داشت، تطبيق شخصيت شيخ احمد احسايي و سيد کاظم رشتي با عنوان و جايگاه رکم رابع بود. در مسيحيت نيز فرقه مورمونيسم با ادعاي مکاشفه از جانب جوزف اسميت سر برآورد. در اوايل قرن نوزدهم، زماني که اسميت از آشفتگي مذهبي دوران خود به ستوه آمده بود، از خداوند طلب راهنمايي مي کند. در اين هنگام دو فرشته در خواب بر بالين او ظاهر شدند و از او خواستند تا از هيچ کدام از کليساهاي موجود پيروي نکند. زيرا همه آنها بر سبيل گمراهي اند. اسميت همچنين مدعي شد فرشته اي به نام مورموني بر وي ظاهر شد و او را به نام، خوانده و به کتابي مدفون راهنمايي کرد و از وي خواست تا آن را به کمک دو لوح به نام يوريم و توميم ترجمه کند. اين کتاب، سرگذشت اقوام از بين رفته بني اسراييل است که به سرزمين امريکا وارد شدند. اساس مکاشفات اسميت، آن گونه که مورمون ها معتقدند، انجام دادن رسالتي خاص در خصوص ظهور منجي موعود است. اين وظيفه همانا اصلاح کليسا به جهت آماده سازي براي بازگشت عيسي مسيح است. مجموع اين عوامل و حوادث، ايجاد فرقه مورمونيسم در مسيحيت را منجر شد. شباهت هر دو فرقه در دو دين اسلام و مسيحيت، نقش ادعاي مکاشفه در پيدايش اين دو فرقه است، اما با اين حال تفاوت هايي نيز ميان آنها ديده مي شود. شيخيه اگر چه با عقايد و ادعاهاي انحرافي از تشيع اصيل جدا شد، اما هيچ گاه اصول اساسي تشيع اصيل را انکار نکرد. به تعبير ديگر، اصول مقبول و مورد پذيرش تشيع، ( البته با کمي تفاوت ) همان اصول مقبول و مورد پذيرش شيخيه نيز هست. ميزان جدايي آنها از تشيع اصيل هيچ گاه به حدي نرسيد که از نگاه تشيع، شيخيه فرقه اي خارج از دين اسلام تلقي شود، اما مورمونيسم در مسيحيت از اين حيث متفاوت است. زيرا اسميت معتقد بود هيچ کدام از کليساهاي موجود بر حق نبوده، همگي آنها بر سبيل گمراهي و ضلالت اند. از اين رو او تبعيت از اين کليساها را نفي مي کرد و مدعي بود در مکاشفه اي، از او خواسته شده است تا از هيچ کدام از کليساهاي موجود تبعيت نکند. اسميت و به تبع آن مورمونيسم، برخلاف شيخيه، مسيحيت عصر خود را مسيحيت انحرافي مي دانست و از اين رو يکي از وظايف خود را اصلاح کليسا طرح مي کرد. برخلاف جايگاه شيخيه نزد شيعه، روند جدايي مورمونيسم از مسيحيت به گونه اي بود که مسيحيان امروزه آنها را فرقه اي مسيحي به شمار نمي آورند و مسيحيت اصيل آن ها را نمي پذيرد و به رسميت نمي شناسد، کما اينکه آنها نيز مسيحيت امروزي را مسيحيتي متفاوت با آموزه هاي اصيل مبتني بر اعتقاد نامه ها مي دانند.
در مجموع، در مقايسه تاريخچه اين دو فرقه در اسلام و مسيحيت به خوبي متوجه مي شويم که هر دو فرقه با طرح ادعاي دريافت مکاشفه و الهام از جانب خداوند ( با محتوايي مرتبط با منجي موعود از جانب رهبر و مؤسس فرقه به وجود آمده اند. طرح ادعاهاي آنها، بسط و گسترش آن، و در کنار آن دارا شدن عقايدي مغاير با عقايد دين مرجع، رفته رفته باعث شد اين فرقه ها از دين اصلي فاصله گرفته، فرقه اي مستقل به شمار آيند، امري که خود پيروان اين فرقه ها از پذيرش آن سر باز مي زنند.

پي‌نوشت‌ها:

1. استاديار گروه اديان پژوهشکده اديان و مذاهب وابسته به دانشگاه اديان و مذاهب.
2- دانشجوي دکتري الاهيات مسيحي دانشگاه اديان و مذاهب ( نويسنده مسئول )
3. سوره ي اعلي، آيات 2 و 3
4. اشاره به متي 17:3 و 5:17

منابع تحقيق :
قرآن کريم (1379). ترجمه: مهدي الاهي قمشه اي، چاپ اول، قم: الهادي.
کتاب مقدس (2007). انتشارات ايلام.
ابراهيمي، سرکار آقا ابوالقاسم خان ( بي تا ). فهرست، کرمان: چاپ خانه سعادت.
احسايي، عبدالله بن احمد (1310). شرح حالات شيخ احمد الاحسايي، بمبئي: بي نا.
آل طالقاني، السيد محمد حسن (1420). الشيخية، نشأتها و تطورها و مصادر دراستها، الطبعة الاولي، بيروت: الآمال للمطبوعات.
پيشوايي، مهدي (1381). سيره پيشوايان، چاپ سيزدهم، قم: اعتماد.
جو ويور، مري (1381)، درآمدي به مسيحيت، ترجمه: حسن قنبري، چاپ اول، قم: انتشارات مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب
حر عاملي، محمد بن حسن (1403). وسائل الشيعة الي تحصيل مسائل الشريعه، بيروت: دار احياء التراث العربي.
راستن، لئو (1385). فرهنگ تحليلي مذاهب آمريکايي، ترجمه: محمد بقايي ( ماکان )، چاپ سوم، تهران: حکمت.
رستم، سعد (2004). الفرق و المذاهب المسيحيه منذ ظهور الاسلام حتي اليوم: دراسة تاريخية دينية سياسية اجتماعية، الطبعة، دمشق: الاوائل.
رشتي، سيد کاظم ( بي تا ). مجموعه رسائل: رساله حجت بالغه، چاپ سنگي.
زاهد زاهداني، سيد سعيد (1380). بهاييت در ايران، چاپ اول، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي.
سعادتي فر، فريبا (1387). گزيده تاريخ: اخباريه شيخيه و بابيه، چاپ اول، مشهد: سخن گستر.
طبرسي، احمد بن علي (1407). احتجاج، نجف: المطبعة المرتضويه.
طوسي، ابي جعفر محمد ابن حسن (1417). کتاب الغيبة، الطبعة الثانية، قم: مؤسسه المعارف الاسلاميه.
فقيه ايماني، محمد حسين (1390). شيخيه زمينه ساز بابيه، چاپ اول، تهران: راه نيکان.
قمي، شيخ عباس (1379). منتهي الامال، چاپ اول، مشهد: بارش.
قندوزي، سليمان (1405). ينابيع المودة، الطبعة الثالثة، بيروت: مؤسسه الاعلمي للمطبوعات.
الکاظمي قزويني، سيد محمد مهدي (1342). هدي المنصفين الي الحق المبين، نجف: مطبعه العلويه.
کربن، هانري (1346). مکتب شيخي از حکمت الاهي شيعي، ترجمه: فريدون بهمنيار، پاريس: دانشگاه تحقيقات عاليه سوربن.
کرماني، محمد کريم خان بن ابراهيم (1392). رجوم الشياطين، کرمان: چاپ سنگي، بي نا.
کرماني، محمد کريم خان بن ابراهيم (1355). ارشاد العوام، چاپ سوم، کرمان: سعادت.
کليني (1381). اصول کافي، تهران: مکتبة الصدوق.
مدرسي چهاردهي، نور الدين (1345). شيخي گري، بابي گري و بهايي گري، تهران: فروغي.
مدرسي چهاردهي، نورالدين (1362)، از احساء تا کرمان، چاپ اول، تهران: انتشارات ميرگوتنبرگ.
موحديان عطار، جمعي از نويسندگان (1388). گونه شناسي انديشه منجي موعود، چاپ اول، قم: انتشارات دانشگاه اديان و مذاهب.
نجفي، سيد محمد باقر (1357). بهاييان، تهران: طهوري.
Bushman, Richard (2008). Mormonism: A Very short lntroduction, New York: Oxford.
Chryssides, George D. (2001). Exploring New Religions, New York: Continuum.
Davies Douglas J. , Joseph Smith (2010). Jesus. And Satanic Opposition, England: Ashgate Publishing Company.
Davies Douglas J,. Joseph Smith (2003). An lntroduction to Mormonism, New York: Cambridge.
Shipps, Jan (2008). Mormonism: The Story of New Religions Tradition, Chicago: lllinois press.

منبع مقاله : پژوهش هاي ادياني؛ سال اول، شماره، زمستان 1392، ص9-27.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

width:100%" rows="7">